تبليغاتX
به سراغ من اگر می آیید...
سلام

حالتون چطوره؟

منم به لطف خدا خوبم و امتحانام رو هم به خوبی گذروندم. ولی خیلی وقته از شماها خبر ندارم.توی نظرات از حال و احوالتون بگید...

امروز روز تاج گذاری سرورمونه، وظیفه خودم دیدم که این روز رو اول به امامم و بعد به منتظراش تبریک بگم.

حال و هوای خیلی خوبیه مگه نه؟ هم داریم به آخر سال نزدیک میشیم و هم به لیام شادی ربیع الاول وارد میشیم، من که خیلی حالم خوبه،پس بذارید این حالم رو باشما تقسیم کنم:


چشم صنوبران سحر خيز

بر شعله بلند افق خيره مانده بود .

دريا، بر گوهر نيامده ! آغوش مي گشود .

سر مي كشيد كوه،

آيا در آن كرانه چه مي ديد ؟

پر مي كشيد باد،

آيا چه مي شنيد، كه سرشار از اميد،

با كوله بار شادي،

از دره مي گذشت ،

در دشت مي دويد !

***

هنگامه اي شگفت ،

يكباره آسمان و زمين را فرا گرفت !

نبض زمان  و قلب جهان، تند مي تپيد

دنيا،

در انتظارمعجزه ... :

خورشيد مي دميد !

فریدون مشیری

*****

+ نوشته شده در پنجشنبه 13 بهمن1390ساعت 3:24 بعد از ظهر توسط رهگذر دنیا... |

تو رو خدا ببخشید.آخه این ترم خیلی درسام زیاد و سخت بود الانم خیلی به خودم فشار آوردم که دارم مینویسم

پس علی الحساب اینو ازم بپذیرید

تقدیم به عاشقان ابالفضل مثل خودم................

اذا زلزلت الارض همین محشر عظمی است

چه شوریست چه غوغاست از این حال زمین لرزه به دل هاست

رسیده است همان روز قیامت همان لحظه موعود

که فرمود خدا زود رسد زود...

خلایق همه در حال فرارند و بی تاب و قرارند ارام ندارند

که این روز همان روز حساب است

همان روز سوال است و جواب است

که مردم همه اینگونه پریشند

نه در فکر پدر یا پسرو مادر و فرزند

همه در پی خویشند...

ومردم همگی مست همه بیخود و مدهوش

که ناگاه رسید از سوی حق نغمه ی چاووش

الا اهل قیامت همه ساکت و سرها همه پایین و ای جمله خلایق همه خاموش

شده گوش سراسر همه ی عرصه ی محشر

چه حالیست؟ خبر چیست؟ مگر چیست

قدم رنجه نموده است به محشر یگانه گهر حضرت داور

یا حضرت زهرا صدیقه ی اطهر..

ملائک همگی بال گشودند و فرش قدم مادر سادات نمودند

اری خبر این است امید همه امد

جبریل صدا زد که خلایق انگیزه خلق دو جهان فاطمه امد

ومبهوت جلالش همه ی ناس

پیچید به محشر همه جا عطر گل یاس

زهراست و ان وعده ی شیرین شفاعت

بر چشم ترش اشک نشسته است چو الماس

بر دست کبودش اسباب شفاعت همان دست جدا از تن عباس

و زهرا شده گریان ابالفضل هم گریه کن و نوحه سرای غم چشمان ابالفضل

مردم همه ساکت همه مبهوت و حیران ابالفضل

کاین فاطمه ابر کرم و رحمت و عشق است

کز او شده جاری به لب خشک زمین بارش باران ابالفضل

ناگاه همه از دهن یاس شنیدند

الله قسم میدهمت جان ابالفضل

سوگند تورا قدر دو دستان ابالفضل

بر فاطمه ات بار الها تو ببخشا

هرکس که زده دست به دامان ابالفضل

و یاران ابالفضل همه مات از ان هیبت عباس

انگار نه انگار که این روز حساب است

یک بار دگر روضه و گریه یک بار دگر سینه زنی غربت عباس

زهراست کند نوحه سرایی اری شده برپا به قیامت

یک بار دگر هیئت عباس

با گریه ی زهرا دیدند ملائک همگی اشک خدا ریخت

با دست شفیعش با نام ابالفضل ودستان رفیعش

ترس ازجگر اهل ولا ریخت

ناگاه در ان حال پریشان دل مادر سادات

امد زسوی حضرت معبود ندایی

که زهرا تو همه کاره ی مایی

تا باز به چشم همه خصم رود خار

تا باز ببینند همه وعده ی دادار

تا کور شود هرکه به دنیا به حسد کرد

حق تو و فرزند تو را ضایع و انکار

بخشم به تو هرکس که توی فاطمه گویی ای شیرزن حیدر کرار

خود دانی و چشمی که شده خیس اندازه بال مگسی بهر علمدار

از وصف چنین قصه به محشر یک پارچه در شورم و شینم

یک پارچه سرمست غرورم که من گریه کن شیر یل شیر حنینم...

یل دریادل یا ابوفاضل

+ نوشته شده در یکشنبه 27 آذر1390ساعت 9:23 بعد از ظهر توسط رهگذر دنیا... |

سلام به همه دوستان گرامی وگلم

جای شما خالی دیشب از مشهد امام رضا(ع) برگشتم.بسی جای شما خالی بود، ولی یه توصیه دوستانه داشتم! خواهشا این چند روز تعطیلی مسافرت نرید...آخه انقده شلوغ بود که بابای گلم پاش افتاد تو یه چاله و استخونش دررفت!حالا تو اون هاگیرواگیر دکتر نبود،راننده هم بابام بود باچه بدبختی برگشتیم کاشون!

نتیجه اخلاقی:در ایام کوتاه تعطیلی آخر تابستون لطفا به جاهای دور مسافرت نکنید یا اصلا مسافرت نکنید!

خوب دیگه!اینم قسمت ما بود !ولی حداقلش این بود که تو این شلوغی تونستیم بریم پابوس آقا امام رضا....

بگذریم.....

.

.

.

دیگه داره تعطیلات تموم میشه و همه دارن آماده درس و دانشگاه میشن.خوب بالاخره ما هم یه ذره بچه درس خونیم اگه خدا قبول کنه!!!!!!!!!!!!!!!!!

خدمتتون عرض کنم که فعلا زیاد نمیایم رو وبمون،

پس قبل از خدافظی تا سلام بعدی (که معلوم نیست کی باشه...) واستون یه مطلب باحال میذارم:

friends are like puzzle pieces
if one goes away , other pieces can never replaced and the puzzle will never be completed

good bye my friends.....

+ نوشته شده در دوشنبه 21 شهریور1390ساعت 10:32 قبل از ظهر توسط رهگذر دنیا... |

آن کدام رنج طاقت فرساست که چاهها را رازدار ناله های علی کرده است؟

گویی هنوز صدای بغض آلود او  از عماق تاریخ به گوش مي‌رسد که:

یا اشباه الرجال و لا رجال ...

.

.

.

دوباره شب قدر رسید و ما محتاج.الان نمیتونم حالم رو واسه کسی وصف کنم، نمیدونم شماها هم اینطوری هستین یا نه ولی این شبا تا اسم امام علی رو میارن انگار تک تک سلولای بدن من ناله میکنه،نمیدونم چجوری بگم خیلی بلد نیستم حرف بزنم فقط اینو میدونم که تا اسم امام علی میاد تمام بدنم شروع به لرزیدن میکنه،شماها هم اینطوری هستید؟

میخوام بدونم احساستون تو این شب چیه؟وقتی از علی حرف میزنن چه احساسی بهتون دست میده؟ و قتی دکتر شریعتی میگه:"علی از خدا هم تنها تر است..." به نظر تو چجوریه؟

.

.

.

من یه ماه پیش نجف و کربلا بودم الهی خدا قسمت همه محبین علی بکنه که برن،نمیدونین چه حالی داره وقتی به عینه مظلومیت علی رو میبینی.

از همتون التماس دعا دارم.امشب اگه تو مناجات با خدای خودتون یه قطره اشک گرم از چشاتون چکید ما رو فراموش نکنید.

.

.

.

امشب رحمت دست جاريست، مانند رود.. نه! مانند باران...

اگر دلتان لرزيد و بغضتان تركيد، كسي التماس دعا گفته.. "مهدي زهرا" ؛ براي فرج من و تو!

+ نوشته شده در جمعه 28 مرداد1390ساعت 3:58 بعد از ظهر توسط رهگذر دنیا... |

سلام به دوستان عزیز و گرامی

فرا رسیدن ماه رحمت خدا،ماه ضیافت خدا، رو به همه دوستان محترم تبریک میگم.امیدوارم که این ماه یه فرصتی باشه واسه خودسازیمون...

یه چیزی امروز شنیدم که خیلی خوشم اومد،یه روحانیه بود تو تلویزیون که میگفت:تنها عبادتی رو که خدا گفته واسه خودمه روزه اس.این واسه اینه که ما توی هیچ کاری مثل خدا نیستیم اما در حال روزه ، غذا نمی خوریم،خدا هم غذا نمیخورد،آب نمینوشیم ،خدا هم آب نمینوشد ،و...،

امیدوارم بتونیم از این ماه نهایت استفادمون رو بکنیم

یه شع ر هم هست که دنیا رو تکون داده!میخوام احساستون رو با خوندن این شعر بدونم:

شعر کودکی آفریقایی دنیا را لرزاند

وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم، وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم، وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم… و تو، آدم سفید، وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی، وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای، وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی، و وقتی می میری، خاکستری ای… و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟ 

+ نوشته شده در شنبه 8 مرداد1390ساعت 3:51 بعد از ظهر توسط رهگذر دنیا... |

ـ مامان! یه سوال بپرسم؟

زن كتابچه سفید را بست. آن را روی میز گذاشت : بپرس عزیزم .

- مامان خدا زرده ؟!!

زن سر جلو برد: چطور؟!

- آخه امروز نسرین سر كلاس می گفت خدا زرده !

- خوب تو بهش چی گفتی؟

- خوب، من بهش گفتم خدا زرد نیست. سفیده !!!

مكثی كرد: مامان، خدا سفیده؟ مگه نه؟

زن، چشم بست و سعی كرد آنچه دخترش پرسیده بود در ذهن مجسم كند. اما، هجوم رنگ های مختلف به او اجازه نداد...

 چشم باز كرد و گفت: نمی دونم دخترم. تو چطور فهمیدی سفیده؟

دخترک چشم روی هم گذاشت. دستانش را در هم قلاب کرد و لبخند زنان گفت: آخه هر وقت تو سیاهی به خدا فكر می كنم، یه نقطه سفید پیدا میشه...

زن به چشمان بی فروغ  و نابینای دخترک نگاه کرد و دوباره چشم بر هم نهاد و بی اختیار قطره ای اشک از گوشه چشمانش ...

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 تیر1390ساعت 11:1 قبل از ظهر توسط رهگذر دنیا... |


دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم؟

قیصر امین پور


+ نوشته شده در پنجشنبه 2 تیر1390ساعت 12:38 بعد از ظهر توسط رهگذر دنیا... |

ازتون خواهش میکنم سریعا به این وبسایت برید و روی گزینه persian golf کلیک کنید

این حق مسلم شماست...

زنده باد خلیج فارس...

http://www.persianorarabiangulf.com/index.php


+ نوشته شده در چهارشنبه 25 خرداد1390ساعت 10:24 قبل از ظهر توسط رهگذر دنیا... |

روزی عارفی از خداوند پرسید:چرا انسان میمیرد؟چرا او را افریدی؟و اصلا چرا در زمین قرارش دادی؟چرا نزد خودت نماند؟

و خداوند گفت:

من انسان را افریدم و عاشق او شدم!او را در زمین قرار دادم تا ببینم چه كسی معنای عشق را می داند؟و ببینم چه كسی در امتحان عشق به من پیروز است؟او درین خواب كوتاه قوطه ور است!و من تحمل دوری معشوقم را ندارم!
و او باید به سوی عاشق خود بازگردد!

و ناگهان اشك های خدا جاری شد! عارف پرسید خداوندا چه شده است؟

خدا با اشك پاسخ داد:من معشوقه ام را دوست دارم و هرچه كه او بخواهد برایش مهیا میكنم!انهایی كه بیشتر دوست دارم بیشتر امتحان میكنم......و مشكلات ان ها را به مو می رسانم ولی پاره نمی كنم!برای انكه انان همیشه بنده ی من باشند!
و اشك میریزم به خاطر كسانی كه از من روی گردان می شوند!!

و نام اشك های من باران است!

هنگامی كه اشك میریزم دلشكسته از یكی از بندگانم دور میشوم!چون او به شیطان پیوسته است!


سالیان سال است كه باران می بارد و سالیان سال است كه خدا می گرید!
و هر بار كه باران می بارد دل یكی از بندگانش میشكند!و خدا عجب دل شكسته ای است!

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 خرداد1390ساعت 1:49 بعد از ظهر توسط رهگذر دنیا... |

این پست رو به سفارش یکی از دوستای گلم واسه تسلیت به سوسن جون نوشتم،

من و زهره جونم به نمایندگی همه بچه های کلاس قدیمیمون(!) میخوایم بگیم که:

سوسن جون، از دست دادن مادرت رو بهت تسلیت میگیم، امیدواریم که خدا مادرت رو رحمت کنه و به تو و خونوادت صبر بده...

.

.

.

.

.

.

.

منم میخواستم بگم که تا مدتی نمیتونم وبم رو آپ کنم، فعلا خدافظی!

.

.

.

این مطلب رو هم تقدیم میکنم به سوسن عزیز،

.

.

.

 

ایمیلی از طرف خدا  

 

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم؛

و امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه،

نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.

 اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.

وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی

فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: سلام؛

اما تو خیلی مشغول بودی.

 یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی.

 بعد دیدمت که از جا پریدی. خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی ؛

اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.

  تمام روز با صبوری منتظر بودم.

با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.

متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی ،

شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی ،

سرت را به سوی من خم نکردی.

 تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.

بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی.

نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟

در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛

در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...

 باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم

و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی؛

و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی.

بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی

و فوراً به خواب رفتی .

 ..... اشکالی ندارد.

احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام.

من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.

حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.

 من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.

منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر، یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد.

خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.

خوب،من باز هم منتظرت هستم؛

سراسر پر از عشق تو...

به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.

+ نوشته شده در یکشنبه 11 اردیبهشت1390ساعت 11:17 قبل از ظهر توسط رهگذر دنیا... |

یکشنبه بود و طبق معمول هر هفته ،رزی ، خانم نسبتا مسن محله ، داشت از کلیسا برمیگشت
در همین حال نوه اش از راه رسید و با کنایه بهش گفت :
مامان بزرگ ، تو مراسم امروز ، پدر روحانی براتون چی موعظه کرد ؟!
خانم پیر مدتی فکر کرد و سرش رو تکون داد و گفت :
عزیزم ، اصلا یک کلمه اش رو هم نمیتونم به یاد بیارم !!!
نوه پوزخند ی زد و بهش گفت :
تو که چیزی یادت نمیاد ، واسه چی هر هفته همش میری کلیسا ؟!!
مادر بزرگ تبسمی بر لبانش نقش بست .
خم شد سبد نخ و کامواش رو خالی کرد و داد دست نوه و گفت :
عزیزم ممکنه بری اینو از حوض پر آب کنی و برام بیاری ؟!
نوه با تعجب پرسید : تو این سبد ؟ غیر ممکنه
با این همه شکاف و درز داخل سبد آبی توش بمونه !!!
رزی در حالی که تبسم بر لبانش بود اصرار کرد : لطفا این کار رو انجام بده عزیزم
دخترک غرولند کنان و در حالی که مادربزرگش رو تمسخر میکرد
سبد رو برداشت و رفت ، اما چند لحظه بعد ، برگشت و با لحن پیروزمندانه ای گفت :
من میدونستم که امکان پذیر نیست ، ببین حتی یه قطره آب هم ته سبد نمونده !
مادر بزرگ سبد رو از دست نوه اش گرفت و با دقت زیادی وارسیش کرد گفت :
آره ، راست میگی اصلا آبی توش نیست
اما بنظر میرسه سبده تمیزتر شده ، یه نیگاه بنداز..... .

.

.

.

.

+ نوشته شده در چهارشنبه 7 اردیبهشت1390ساعت 10:33 قبل از ظهر توسط رهگذر دنیا... |

میگویند خدا تنهاست

ما که خدا نیستیم،

.

.

.

پس چرا تنهاییم!!!

دکتر شریعتی

+ نوشته شده در یکشنبه 28 فروردین1390ساعت 3:45 بعد از ظهر توسط رهگذر دنیا... |

سلام حالتون چطوره؟ ایشالا که سالم و سلامتین

امروز داشتم به این فکر میکردم که "زندگیامون چجوری میگذره؟"... تا حالا از خودتون پرسیدین؟!...

بچه 4-5 ساله که بودیم فقط فکر و ذکرمون این بود که بریم مدرسه، رفتیم دیدیم هیچ خبری نیست! کلاس پنجم که بودیم فقط به فکر مدرسه راهنمایی بودیم و .... همیشه با فکر آینده، "حال" مون رو خراب کردیم.

یاد عید پارسال که میفتم، نمیدونم بخندم یا گریه کنم! پارسال یه بچه کنکوری درس خون بودم،مهمونیای عید رو نمیرفتم،همیشه تو خونه درس میخوندم که یه روزی برم دانشگاه! (فقط هم خدا میدونه که چقدر قاطی میکردم و جیغ میزدم و گریه میکردم، البته تو تنهایی!)حالا اومدیم دانشگاه دولتی(!)، دانشگاه که چه عرض کنم صد رحمت به دانشگاه.با خودمون میگفتیم :"بریم دانشگاه درس میخونیم و" .... ولی باورکنین تنها چیزی که توی دانشگاهای ما دیده نمیشه همین یه مقوله است.آخه مشکل اینه که میشینی یه عالمه درس میخونی و مدرکتم میگیری،ولی آخرش اونی که پارتی داره میره سرکار،اونی که نمره هاش ناپلئونی بوده و دانشگاشم سهمیه ای....از چی براتون بگم که دلم خونه!:D

واقعا واسه خودمون متاسف شدم(آخه  تو این دوره زمونه انگیزه ای واسه آدم نمیمونه)، ولی اینو که خوندم  بهم یه ذره دلگرمی داد(ربطی هم نداره ها! ولی نمیدونم چرا انقدر به دلم نشست!!)، گفتم بذارم تا دوستام هم ببینن:

مهمترین چیز در رقابت شرکت کردن است، نه  پیروز شدن، و همچنین مهمترین چیز در زندگی ،نه چیرگی ، که تلاش است . . نکته اساسی، نه فتح کردن، که نیک پیکار کردن است...

حالا نظر شما در این مورد چیه؟

+ نوشته شده در شنبه 20 فروردین1390ساعت 8:0 قبل از ظهر توسط رهگذر دنیا... |

سلااااااااااااااام به دوستان عزیزم.چطورین؟ تعطیلیا خوش میگذره؟ مهمونیا، دید و بازدید ، برنامه های تلویزیون،..............
ما که فقط صبح میریم مهمونی ، شب برمیگردیم خونه، دوباره صبح میریم مهمونی ،.... مثل بچه ها که خاله بازی میکنن ؛بزرگترا هم توی عید ((مهمونی بازی)) میکنن. ما هم انگار نه انگار که فردای سیزده بدرباید بریم سر کلاس و دانشگاه و... بعدش هم امتحانای میانترم. خدا به خیر کنه...

اینم یه متن خوشگل که به نظرم به این روزا میخوره:
امروز روزی نو است. بسیاری این روز را درخواهند یافت، بسیاری آن را سرشار خواهند زیست،

چرا ((تو)) از آنان نباشی؟!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 11 فروردین1390ساعت 12:32 بعد از ظهر توسط رهگذر دنیا... |

سلاااااااااااااااااااام خدمت دوستان عزیز

بعد از شش ماه و اندی اومدم که آپ کنم،شرمنده، آخه سرم شلوغ بود دیگه......

راستی، سال نو رو به همه ایرانیان عزیز تبریک میگم،امیدوارم سال بسیار خوبی در انتظارمون باشه.

یه متنی که به نظرم زیبا هست رو واستون گذاشتم، امیدوارم خوشتون بیاد. نظر یادتون نره.........



در گذر از دریای زندگی ، از طوفان  و آبهای خروشان نپرهیز،
تنها بگذار تا بگذرند،تنها کشتی خود را بران،
همواره به یاد داشته باش........
دریای آرام هرگز دریانوردی ماهر نمی سازد..........


+ نوشته شده در شنبه 6 فروردین1390ساعت 5:50 بعد از ظهر توسط رهگذر دنیا... |

اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست

 او جانشين همه نداشتنهاست

 نفرين ها و آفرين ها بی ثمر است

 اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند

 و از آسمان هول و کينه بر سرم بارد

 تو مهربان جاودان آسيب نا پذير من هستی

 ای پناهگاه ابدی

                    تو می توانی جانشين همه بی پناهی ها شوی
+ نوشته شده در چهارشنبه 17 شهریور1389ساعت 3:52 بعد از ظهر توسط رهگذر دنیا... |

خداوندا اگر روزی بشر گردی، زحالم باخبر گردی ،

پشیمان میشوی از قصه خلقت ،از این بودن ، از این بدعت

خداوندا نمیدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است،چه

زجری می کشد آن کس که انسان است و

از احساس سرشار است

+ نوشته شده در جمعه 12 شهریور1389ساعت 5:43 بعد از ظهر توسط رهگذر دنیا... |